کاش
امید که هر آن، لبی برای چشمات تب داشت
فردا که از آن من شوی
در طلبت
برعمق نگاهت بوسه ها خواهم کاشت
امید که هر آن، لبی برای چشمات تب داشت
فردا که از آن من شوی
در طلبت
برعمق نگاهت بوسه ها خواهم کاشت


من
کهنه سربازِ صحنه ی روزگار
رَج به رَج
خطر کردم تا انتها ...
حال
مرا چه به وزارت ؟
تو باشی ...
با تو پادشاه ِ هفت اقلیمم
بانو !
بدون تو
پرچمی هستم در اوج
اما افتــــاده !
بهانه ای که عرض اندام کنم
نیست مرا ...
بیـــا و در آغــــوش بکــش ایــن بیــــرق درد را
و طوفان محصور شده در گیسوانِ پریشانت را
به من بچشان
تــا صـلابت عشــق را
به جهانیان دیکته کنم
تو فقط بیا و با من کُر بخوان
دیکتاتوری اش با من ...
باور کن بانو
دارو ها آلزایمر گرفته اند
همه را امتحــان کــردم
هیچ دارویی
درد خـــواستن تــــو را
تسکـین نمـی دهـــد !
دلِ پـــــاییز خون
دلِ انـــــــار خون
دلِ عاشق خون
.....
چندیست کـه بـــــا دیدن تو
دلِ من نیز
همرنگ جماعت شده است .