آدم ِ قرون ِ وسطی !

علم برایش به آخر رسیده بود

تمام قله ها فتح

و تمام راه ها کشف شده بود

در نظرش ؛ دنیا ، چیزی برای عرض اندام نداشت !

هرچه بود ، جمود بود و سکونِ محض

تا این که تو به دنیا آمدی

چشم گشودی و چشمانت خورشید عالم شد

عشق از تو رنگ پذیرفت و جوانه زد و

چون پیچکی به دور جهان پیچید

جهان ، در گرمای ِ پوستین ِ عشق

شکست و گسست و بندها را پاره کرد

و از خواب ِ زمستانی ِ خود بیدار شد .

انقلاب ِ چشم  تو

سر آغاز ِ حرکتی شد  نوین و تمام نشدنی

بدون تو !

بدون عشق !

قرون وسطی ، قرون ایستا می ماند !!

چه کسی هست که نداند

رُنِسانس یعنی عشق ؟

چه کسی هست که نداند

رُنِسانس یعنی تو ؟!