برچسب‌ها: دلیــــل
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 21:35  توسط ســــیزده   | 

گــل بـه گیســـو زده ای آتـش و بلــــوا بکنــی ؟

کـردی با مـن ، دگـری را نکند خـام کنی

پیچش زلفی که دیدم حول آن محور گل

فتبارک؛بنده را نیست خطایی،تو خدایی میکنی!

سیزده

طرح اولیه شعر از وبلاگ رایمون عزیز با تک مصرع زیر

گل به گیسو زده ای تا كه دلم رام كنی؟


برچسب‌ها: نگـــــار
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 23:11  توسط ســــیزده   | 

کاش چشمانِ تو بانو 

 لب داشت !

اعتراف ...

که هر آن

لبی برای چشمات

تب داشت!

فردا که از آنِ من شوی

در طلبت

بر عمق نگاهت بوسه ها خواهم کاشت !

سیزده

 


برچسب‌ها: از چشـــم تـو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 20:46  توسط ســــیزده   | 

ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎفظ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﺳﻌﺪﯼ !
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﺕ ، ﺑﺸﯿﻨﻪ ﻃﺮﺡ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ !
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻋﻄﺎﺭ !
ﺑﺪﻭﻥ ﺟﺎﻭﯾﺪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ، نخستین لحظه ی ﺩﯾﺪﺍﺭ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ !
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﺳﻬﺮﺍﺏ !
ﺧﻮﺷﺎ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﻍ ﺗﻮ ، ﺧﻮﺷﺎ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ !
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﺧﯿﺎﻡ !
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺍﻍ ﺁﺗﯿﺶ ﻟﺒﺖ ، ﺭﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﻡ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ !
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﺟﺎﻣﯽ !
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻧﺸﯽ ﻫﺮﮔﺰ ، ﺍﺳﯿﺮ ﺗﯿﺮ ﻓﺮﺟﺎﻣﯽ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ !
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﻤﺎ !
ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﺎﺷﻖ ، ﺑﺪﻭن ﺗﻮ ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ...

(شاعر ؟)


برچسب‌ها: از دست عشـــق
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 11:46  توسط ســــیزده   | 

دیشب بحث قضا شدن نماز صبح شد

یکی که کلا خانوادگی ادعای پیر و پیغمبری شون میشه

در اومد گفت :

یکی از علما برای یه بار نماز صبحش قضا شد

همون روز بچه ش مرد !

دیگه وای به حال ما ....!


برچسب‌ها: دریچـــــ ه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 18:31  توسط ســــیزده   | 

 

 

 

 

 

 

 

گفتم: حاجی ؟

گفت : حاجی پدرته !!!

هه ! حق داشت ...

بد فحشی بهش داده بودم !


برچسب‌ها: خـــزعبلاتــــ
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 19:3  توسط ســــیزده   | 

سواد !

نه خود داشت و نه پدر و مادرش

شرایط زمان و مکان حق ِ ماست مالی را به بی سوادی می داد

پدر کشاورز بود و قسمت اعظم محصولاتش سهم کد خدا می شد . 6 خواهر و 2 برادر سهم بُعد خانواری آنها از شعار فرزند کمتر ، زندگی بهتر بود !

پدر علاوه بر کشاورزی در جنگل های نه چندان انبوه روستا ، زغال تهیه می کرد و مادر و دختران اگر ریسمان به دستشان می رسد قالی بافی.

در خانه پدری شرایط زنده ماندن فراهم بود اما زندگی هرگز

به امید چشیدن طعم زندگی پا به خانه شوهر گذاشته بود. یک چشمه زندگی را در شب اول زندگی مشترک از مادر شوهر خود با امر به شست و شو ظروف و نظافت و بیگاری های دیگر دید و معنای سال نکو با رویکرد بهار برایش معنا بخش شد.

از لابه لای عربده های شوهر می شنید که زن باید به چشم عزیز باشد و در دل خوار ! خواری ها را می دید و دریغ از گوشه چشمی .

در سه سال اول زندگی صاحب سه فرزند شد. 2 دختر و 2 پسرش دلیل تحمل آقای خانه بود با این دلیل سر خود را شیره می مالید و نگاهی به آسمان می کرد و آه !

دین را از شنیده ها و رفتار گاه و بی گاه پدر و مادر آموخته بود اما شوهر گاهی که استحمام می کرد چند رکعت نماز می خواند و از دین همین اندازه می دانست و گاهی هم از عدم توجه خدا به خود کفر می گفت !

دوست و آشنایان شوهر را اسوه اخلاق می دانستند روی دیگر اخلاق در خانه و برای اهل منزل به ارمغان آورده می شد چون سگی برای تصاحب تکه نانی از همنوع !

اعصاب و احساسات زن عمریست با اخلاق و رفتار شوهر همچون بی حس کننده ای قوی بی حس شده و منتظر روزی است که اثر بی حس کننده خنثی شود. شاید روزگار دل رحمی کند وعمری باقی مانده باشد

راوی : زندگی دنیوی زن نقل شد و با توجه به توصیفات دین ،  هیچ قدمی در جهت تصاحب بهشت برداشته نشد

زندگی دنیوی ازهر زهری تلخ تر و زندگی اخروی بی هیچ اندوخته ای!

ای خدای زن!

انصافت کجا خرج می شود ؟

" داستان برگرفته از زندگی شخصی ست که شناخت کافی رو زندگی ش دارم. "


برچسب‌ها: خـــزعبلاتــــ
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 23:19  توسط ســــیزده   |