X
تبلیغات
ســــیزدهــ
از همان ابتدا

مَدخل و مَخرج

مشخص !

یکی به جاودانگی ختم می شد و ستودنی

یکی به منجلاب تاریکی و نهی شدنی

نَقل ، حجت تمام کرده

و رسوخ آنچنان که

گوید عالم با لِگدِ مگسی در انتها نابود شود

قبول اُفتَد !!

عقل به نَقل

تجزیه و تحلیل ِ دو دو تا چهار تا را

عاجز !

نَقل پیوند خورده به سُنّت ؛ پس مقدس !

عقل پیوند خورده به انسانیت ؛ پس اومانیست !

نَقل را پشتوانه دموکراسی ِ عوام

عقل را پشتوانه روشنفکری ِ سنا

نَقل متصل به رشته

و عقل چونان فرزندی در رحم مادر

نَقل به کودکی که هرگز زاده نخواهد شد

صُمُّ بُکم را تجویز می کرد! و می گفت : 

صُمُّ بُکم سُنّت را بچسب و جاودانه شو ...

و عقل نیز مُرددّ و مرتّب درفکر آن

که با چه فرمولی ، تابو شِکَنَی کند و جاودانه شود !

 آن فکرِ بِکر

عقل را هر شب کابوسی ست که می گوید :

 " تـوبه کــردم از جبـر ای عیـار

اختیار است اختیار است اختیار ! "


برچسب‌ها: دریچـــــ ه
+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 22:11  توسط وحید صادقی  | 

روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود
که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید.
 از او پرسید :تو برای چی این‌جا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی می‌دی؟
سرباز دستپاچه جواب داد : قربان من را افسر گارد این‌جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید : این سرباز چرا این جاست؟
 افسر گفت : قربان افسر قبلی نقشه‌ي قرار گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد وگفت : من علت را می‌دانم!
 زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را این‌جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!
و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این‌جا قدم می‌زند!
 فلسفه‌ي عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز ادامه دارد!
شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟

برچسب‌ها: دریچـــــ ه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:40  توسط وحید صادقی  | 


این اتفاق بارها و بارها رخ داد :

مردی زنی را دوست داشت

این اتفاق بارها و بارها رخ داد :
زنی مردی را دوست داشت

این اتفاق بارها و بارها رخ داد :
زنی و مردی
کسی که دوست‌شان داشت را دوست نداشتند

روزی، روزگاری
اتفاقی افتاد
و احتمالاً همان یک بار بود :

مردی و زنی
همدیگر را دوست داشتند.

- روبر دسنوس
ترجمه: گلاره جمشیدی


برچسب‌ها: از دست عشـــق
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 13:54  توسط وحید صادقی  | 


خطر کردن هیجان دارد اما

ورود ممنوع ِ عشقِ تو خطر نیست

چرا هر بار که نزدیک تو میشم

همه دنیا پلیس میشنُ فرمان میدهند ایست؟

طلسم عشقتو میشکنم آخر

که این جادوی ِ هر جادوگری نیست

چشات مادر و من طفلی گرسنه

غرور با چشم تو مادر ، چه کرده ؟

دریغ از ذره ای عشق و محبت

دریغ از نازهای مادرانه

هرکار کنی مالِ منی ، بی خودی دست و پا نزن

هرچه تقلا بکنی درون ِ باتلاقِ عشق ِ من

عاشق میشی یادت میره یه روزی شاخ بودی برای من !


برچسب‌ها: تـــــرانه
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 18:56  توسط وحید صادقی  | 

تـا كنـون در جهـان هيـج تحـولی تاريخـی بـه وقـوع نپيـوسته اسـت , مگـر عـوض شـدن نـام اربابان


٠•●ஜ جـــــورج اورول ஜ●•٠




برچسب‌ها: سیاست درون
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 21:22  توسط وحید صادقی  | 

... ولی خب

خوش گذشت ...

یه وقتایی !

تولدت مبارک

دو آهنگ شاد تقدیم به تو و عزیزانی که دوست دارن در جشن تولدت سهیم باشن !


1 - دانلود

2- دانلود


*  بلاگفا هم نمی تونه زاد روزت رو هضم کنه ! کلا لینک تصویر قبول نمیکنه :| ببخش ک ساده شد !


برچسب‌ها: دلیــــل
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 0:48  توسط وحید صادقی  | 


حافظ !

از کجـــآ می دانست که من مطربم ؟!


* مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

  نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد *

                حافــظ


برچسب‌ها: دریچـــــ ه
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 14:17  توسط وحید صادقی  |